مهم نیست
گودال آب کوچکی باشی
یا
دریای بیکران
زلال که باشی آسمان در توست.
مهم نیست
گودال آب کوچکی باشی
یا
دریای بیکران
زلال که باشی آسمان در توست.
تو را به جای همه كساني که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
مرا ترس از قیامت اگر هست
بابت دیدار دوباره مردم دنیاست
کآخر از ابلیس رمزی جوی باز
چون بدید ابلیس را موسی به راه
گشت از ابلیس موسی رمز خواه
گفت دایم یاد دار این یک سخن
من موگو تا تو نگردی همچون
آوازه دلفريب و نغمه د لنواز شجريا ن در اين تشويش ها و دغدغه ها ي زمانه، همچو ن پرند يا حرير ي است انگار، كه با نواي دلنشینش ، نرم در مشام جانم يپیچد...
بانگ آوازش گفته ها دارد...
در بین اشعارش پرد ه مهر را بر روي پندار ميگشايد تا تشويش يا شقاوتي اگر هست در آ ن بمیراند و شايد برودت قلبها را.
وي با صدا ي غريب و پرسوز و نهیبش ، كلامي زيبا ساز ميكند و پیامي آشنا؛ و صحراي خلوت كساني همچو ن مرا برآشفته ميكند و درهاي فروبسته هر دلي را مي جنباند.
برگرفته از سایت http://enghelabe-eslami.com/.
شگفتی های هفتگانه ی جمشید
افسانه ای درباره ی شگفتی های هفتگانه ای که جمشید آن ها را ساخت و الکساندر مقدونی از میان برده بود، به گونه ی نوشتار و سروده در چند نسخه ی خطی «کتابخانه ی ملی پاریس» به جای مانده است. عجایب هفتگانه چنین اند:
1) چراغی که بدون روغن یکسره می سوخت.
2) پرنده ای بزرگ که در برابر پرتو خورشید، بیش از یکسد (یکصد) تن، برخوردار می شدند.
3) بربطی که دسته ی لاجوردی و چهار تار داشت و چون باد بر آن می وزید، آهنگ ها و نغمه هایی نیکو می نواخت و اگر کسی تب لرزه داشت، بهبود می یافت.
4) مگسانی زرین که شنیدن آوای پر آن ها زهر را در بدن خورنده از میان می بردند.
5) جام یا سبویی که در جشن ها به اندازه ی یکسد (یکصد) مرد، هرگونه باده ای از آن می ریختند.
6) تندیس دادگر (قاضی) که روی تختی نشسته، و تخت در میان اتاقی نهاده شده که از زیرش رود آب می گذشت، و کسانی که با یکدیگر برخورد و دشمنی داشتند، نزد تندیس به دادخواهی می پرداختند. آن کس که دروغگو بود، به زیر آب فرو می رفت و راستگو، روی اب، پیش دادگر می ماند.
7) گنبدی که نیمی از آن سیاه و نیمی دیگر سپید بود. هر کس در می گذشت، شب سوم، روان او بر آن گنبد پدیدار می شد. اگر بر نیمه ی سپید بود بهشتی، و اگر در نیمه ی سیاه به چشم می خورد، دوزخی بود.ژ
برگرفته از کتاب شگفتی های ایران باستان. (نوشته ی امید عطایی فرد)
درود بر هم وطن عزیز.
می خوام ترجمه ی آیاتی از سوره ی کهف رو که در مورد ذوالقرنین هست بنویسم.)این مطلب از وبلاگ آریا دخت گرفته شده.
خوشحال میشم نظرهاتون رو درباره ی این آیات ببینم.
سوره ی کهف:
آیه ی 83 : از تو (ای رسول) سوال از ذوالقرنین می کنند. پاسخ در که من به زودی حکایت او را به شما تذکر خواهم داد.
آیه ی 84 : ما او را در زمین تمکین و قدرت بخشیدیم و از هر چیز رشته ای به دست او دادیم.
آیه ی 85 : او هم از آن رشته و وسیله حق پیروی کرد.
آیه ی 86 : تا هنگامی که ذوالقرنین به مغرب رسید. جایی که خورشید را چنین یافت که در چشمه آب گیره ای غروب می کند و آن جا قومی را یافت که ما به ذوالقرنین دستور دادیم که تو درباره ی این قوم یا قهر و عذاب یا لطف و رحمت به جای آور.
آیه ی 87 : ذوالقرنین گفت اما هرکس ستم کرده او را به کیفر خواهم رسانید و سپس هم که (پس از مرگ) به سوی خدا باز گردد خدا او را به عذابی بسیار سخت کیفر خواهد داد.
آیه ی 88 : و اما هر کس به خدا ایمان آورد و عمل صالح انجام داد نیکوترین اجر یابد و ما هم امر را بر او سهل و آسان گیریم.
آیه ی 89 : ذوالقرنین باز با همان وسایل و اسباب تعقیب کرد.
آیه ی 90 : تا آن که به مشرق زمین رسید. آن جا قومی را یافت که ما میان آن ها و آفتاب ساتری قرار ندادیم.
آیه ی 91 : همچنین بود و ما از احوال آن کاملا با خبریم.
آیه ی 92 : باز با وسایل تعقیب کرد.
آیه ی 93 : تا رسید میان دو سد (دو کوه بین دو کشور در شمال یا جنوب انتهای خاک ترکستان). آن جا قومی را یافت که سخنی فهم نمی کردند.
آیه ی 94 : آنان گفتند ای ذوالقرنین یاجوج و ماجوج (پشت این کوه) فساد (و خون ریزی و وحشی گری) بسیار می کنند. آیا چنان که ما خرج آن را بر عهده گیریم سدی میان ما و ان ها می بندی؟
آیه ی 95 : ذوالقرنین گفت تمکن و ثروتی که خدا به من عطا فرموده از هزینه ی شما بهتر است. اما شما با من به قوت بازو کمک کنید تا سدی محکم برای شما بسازم (که به کلی مانع دست برد آن ها شود.)
آیه ی 96 : و گفت قطعات آهن بیاورید. آن گاه دستور داد که زمین را تابه آب کنند و از عمل زمین تا مساوی دو کوه از سنگ و آهن دیواری بسازند و سپس آتش افروخته تا آهن گداخته شود. آن گاه مس گداخته بر آن آهن و سنگ ریختند.
آیه ی 97 : از آن پس آن قوم نه هرگز به شکستن آن سد و نه بر بالای آن شدن توانایی یافتند.
آیه ی 98 : ذوالقرنین گفت که این از لطف و رحمت خدای من است و آن گاه که وعده ی خدا فرا رسد آن سد را متلاشی و پاره پاره گرداند و البته وعده ی خدا محقق و راست خواهد بود.
دیدی که مرا هیچکسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
برترین ایمان این است که بدانی خداوند همه جا با توست. پیامبر(ص).
مدارا کردن با مردم نیمی از ایمان است و نرم خویی با آنان نیمی از زندگی. امام علی (ع).
آرامش از خداوند است و شتاب زدگی از شیطان. امام علی (ع).
سخنان زرتشت
- جهان به آن نیرزد که پریشان کنی دلی را.
- فرو رفتن در غم و اندوه هیچ کس را در دین مومن نمی سازد.
- کار نیکی که برای دیگران انجام می دهید، وظیفه نیست بلکه یک نوع لذت است که برای شما سلامتی و آرامش خاطر به ارمغان می آورد.
- بهترین زندگی برای کسانی است که نیک بیاندیشند وپارسایی را سرلوحه زندگی خود کنند.
- شریف ترین دل ها، دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد.
- خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد.
- هر عمل بزرگ از فکر بزرگ سرچشمه می گیرد.
- نیکی و سود حویش را در زیان دیگر کسان مخواه.
- آن چه را که می شنوید با عقل سلیم و منش پاک و روشن بسنجید و آن گاه بپذیرید
- نیک می دانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل برآید و بی پاسخ بماند.
- اگر می خواهی با خداوند یکی شوی،نگاهی به پیرامونت بینداز و به اندرون خود بنگر.
- زننده ترین حیواناتی که من تا کنون دیده ام چاپلوسانند، آنها از دوست داشتن سر در نمی آورند و فقط تقلید عاشق شدن را می کنند.
امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم
تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من
یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم
یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام
آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو
یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم
گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم
زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم
دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون زچشمه خشکید
البرزلب فروبست
حتا دل دماوند آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند آسان رهید وبگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید زاینده رودخشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی
فریادمان بلند است
اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد
سرخ وسپید وسبزست
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
مراد از زنده ماندن ،امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و سازو شرابم نيست.
چهان بيمارو رنجور است.
دوروزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي زجانش برندارم ،ناجوانمردي است.
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسان ها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم بيفروزم.
زنده ياد فريدون مشيري